ايرجِِ كابلي
كداميك از دو جملهيِِ زير درست است:
«اتاقها تاريك است» يا
«اتاقها
تاريكاند»؟
يا به زبانِِ دستورى:
اگر نوشتههايِِ چاپشده در دهههايِِ اخير را بررسى كنيم به اين
نتيجه ميرسيم كه گروه بزرگي از صاحبقلمانِِ معاصر در اين ديار هنوز برايِِ اين
پرسش پاسخِِ قطعى ندارند.
نگارنده كه تا چندي پيش خود در زمرهيِِ همين بلاتكليفان بوده است بر آن است كه طيِِ گزارشي
به همقلمان چهگونهگِىيِ رسيدن به پاسخ را شرح بدهد. اما پيش از آن ذكرِِ چند
نكته دربارهيِِ تحول در زبان ضروري است.
معيارِِ بازشناسِىيِ درست از
نادرست در زبان كاربردِِ اكثريتِِ اهلِِ آن زبان يعني شمِِ زبانِىيِ ايشان است نه
تشخيصِِ استادان و كارشناسان.
مثلا امروز غالبِِ
فارسيزبانان هنگامِِ دريافتِِ هديه
به جايِِ ممنون
از بابتِِ هديهتان
ميگويند ممنون
از هديهتان
يا وقتِِ پوزشخواهي به خاطرِِ ايجادِِ مزاحمت
ميگويند
از مزاحمتي
كه فراهم كرديم معذرت ميخواهيم.
اما نميتوان به ايشان ايراد گرفت و گفت كه اين جملهها به
معنِىيِ تشكر از هديه است و عذرخواهي از مزاحمت، نه سپاسگزاري از هديه دهنده و پوزشخواهي از كسي كه براياش
مزاحمت فراهم شده- زيرا در اينجا حذفِِ كلمهيِِ «بابت» حاصلِِ يك تمايلِِ
طبيعي برايِِ كوتاه كردنِِ سخن است و با روندِِ تحولِِ زبان همآهنگي دارد.
از سويِِ ديگر
سهلانگارى خواهد بود اگر يك كاربردِِ تازه را بدونِِ مطالعه و بهصِرفِ
اين كه ميانِِ جمعِِ كثيري از اهلِِ زبان رواج دارد نشانهيي از تحول بگيريم و بيچون
وچرا بپذيريم.
بسيار اتفاق ميافتد كه گروهي از نيمهباسوادانِِ اهلِِ زبان كه
نگران اند مبادا به بيسوادي متهم شوند شمِِ زبانِىيِ خود را دستكارى و از مسيرِِ
طبيعى منحرف ميكنند. طبيعى است كه كاربردِِ اينان نميتواند ملاكِِ تحولِِ زبان
باشد.
شيوعِِ «دربنويسي» و «دربگويي» در دورانِِ اخير دقيقاً از همين
گونه دستكاريها در شمِِ زبانى سرچشمه ميگيرد. همه ديدهايم كه اين «دربنويسان»
وقتي با خانوادهيِِ خود هستند مثلاً ميگويند:
1- دارن در ميزنن، برو در و واكن!
2- در و پنجره را محكم بستي؟
3- چرا هي به درو ديوار ميخوري؟
4- عجب خونهيِِ بيدر و پيكري!
يا اگر بخواهند اظهارِِ فضلي بكنند و در گفتوگوهايِِ خود بيتي را
شاهد بياورند مثلاً ميگويند:
انگشت مكن رنجه به دركوفتنِِ كس...
بر درِِ اربابِِ بيمروتِِ دنيا...
اما اگر زنگِِ درِِ خانهشان
خراب بشود ماژيكي به دست ميگيرند و در جلدِِ «سواددارى» فرو ميروند و رويِِ كاغذ
مينويسند
زنگ خراب است، لطفاً درب بزنيد
و آن را ميچسبانند بر درِِ خانه.
تجربه نشان داده است كه اين گونه تظاهرهايِِ بيريشه با يك بار
تذكر از ذهن و زبان و قلم پاك ميشود.
يكي از معيارهايِِ
بازشناسِىيِ انحراف از تحول هم ميتواند همين باشد. يعني ميتوان گفت اگر شيوهيِِ
كاربردِِ بهظاهرغلطي ميانِِ اهلِِ زبان به رواجِِ همهگانى برسد و با وجودِِ گوشزدهايِِ
مكرر رايج باقى بماند، آن كاربرد بر روندِِ تحولِِ زبان منطبق است و پذيرفتني. از
همين رو
نگارنده معتقد است
آثارِِ «تجويزى» مانندِِ «غلط ننويسيم»ِِ ابوالحسنِِ نجفي كه از موضعِِ صلاحيتِِ فنى
مواردِِ اختلافِِ برخي كاربردهايِِ جارى با پيشينهيِِ تاريخِىيِ زبان را گوشزد
ميكنند، در گير و دارِِ تحول نقشي تاريخى برعهده دارند، زيرا گوشزدهاي ايشان
تغييراتِِ همسو با روندِِ تكاملى را از انحرافاتِِ كاربردى جدا ميكند.
شمِِ زبانى و مسندّاليههايِِ بيجان
پس از توافق بر
سرِِ معيارِِ موردِِ قبول برايِِ بازشناسِىيِ درست از غلط لازم است بدانيم شمِِ زبانِىيِ فارسيزبانان در بارهيِِ پرسشي
كه در صدرِِ مقاله آمد چه حكمي ميكند، و
آيا اصولا
گونهيِِ «اتاقها تاريك است» در شمِِ زبانِىيِ امروزِِ ما زنده است يا به تاريخِِ
زبان پيوسته؟
براي رسيدن به
پاسخ كافي است كاربردِِ فارسىگويان را
در دو حوزهيِِ گفتار و نوشتار بررسى كنيم.
شما هم اگر مانندِِ نگارنده به گفتارِِ فارسىگوياني كه اهلِِ
نوشتن نيستند و پروايِِ «درستنويسى» شمِِ زبانىشان را از مسيرِِ طبيعى منحرف
نكرده است دقت و شنيدههاتان را يادداشت كنيد پي خواهيد برد كه
شمِِ زبانِىيِ فارسيزبانان هر دو گونهيِِ «اتاقها تاريك است» و
«اتاقها تاريك اند» را درست ميشمارد، اما برايِِ هركدام مفهومِِ خاصي قايل است.
در حوزهيِِ نوشتار هم اگر مطالبِِ چند روزنامه و مجله و كتاب را
بررسي كنيد به همين نتيجه خواهيد رسيد.
نكتهيِِ جالب آن كه
هر چه انسِِ صاحبانِِ قلم با زبانهايِِ خارجى بيشتر باشد
احتمالِِ كاربردِِ فعلِِ مفرد براي مسنداليهِِ جمعِِ بيجان در نوشتهشان كمتر ميشود،
تا آنجا كه تاجيكان زيرِِ تاثيرِِ زبانِِ روسى تقريبا كاربردِِ فعلِِ مفرد براي مسنداليهِِ
جمعِِ بيجان را از ياد برده اند.
از ميانِِ نمونههايِِ بسياري كه نگارنده از اوراقِِ مطبوعات
يادداشت كرده است چند مورد را در زير ملاحظه ميكنيد كه مربوط به كاربردِِ فعلِِ
مفرد برايِِ مسنداليه بيجان است در صيغهيِِ جمع:
1- هر سال دستِِ كم ده بهمن در جادهيِِ چالوس فرود ميآيد.
2- در بيست سالِِ گذشته فقط در اين نقطه هجده بهمن فرود آمده.
3- تا شش ماهِِ ديگر ده هزار خانهيِِ تازهساز به بهرهبرداري ميرسد.
4- در سالِِ گذشته سه هزار ازدواج به طلاق انجاميد.
5- درگيريها دو باره آغاز شد.
6- در هفتهيِِ گذشته پنج مسابقهيِِ فوتبال برگزار شد.
7- پنجاه قراردادِِ نفتيِِ تازه منعقد گرديد.
8- چندين پروازِِ شركتِِ هواپيمايى لغو شد.
9- بينِِ دو طرف گفتوگويهايِِ تندي درگرفت.
10- همهيِِ اميدهايِِ كارشناسانِِ بورس به يأس انجاميد.
11- در اثر سيل خسارتهاي بسياري بر كشاورزان وارد شد.
12- پنجاه سمينار توسطِِ اين سازمان برگزار شده است.
13- چراغهايِِ اين چهارراه با كامپيوتر كنترل ميشود.
جملهيِِ آخري از تابلوِِ سرِِ يك چهارراه يادداشت شده.
خودآزمايي
به آنها كه هنوز
تصور ميكنند مفرد آوردنِِ فعلِِ مربوط به مسنداليههايِِ بيجان در صيغهيِِ جمع
به كلي از شمِِ زبانِىيِ فارسىگويان حذف شده است پيشنهاد ميشود جملههايِِ زير
را بخوانند و ببينند آيا ميتوانند بدونِِ فشار آوردن برخود فعلِِ آنها را به
صيغهيِِ جمع بگويند؟
1- اينجاچه بارانهايِِ تندي ميبارد!
2- با شروعِ برنامه چراغها
خاموش شد.
3- فكرهاي عجيبي به سرم زد.
4- آبها از آسياب افتاد.
5- قيمتها بالا رفت.
6- اميدهاياش بر باد رفت.
7- همهيِِ پولهايي كه داشتيم خرج شد.
8- همهيِِ املاكاش از دست رفت.
9- گفتوگوهاي تندي ردوبدل شد.
10- كاسهكوزهها رو سرِِ من شكست.
11- اينپولها از گلويِِ ما پايين نميرود.
12- تو اين فهرست اسمهايِِ زيادي هست.
چه اتفاقي افتاده؟
آنها كه در موردِِ
مسئلهيِِ موردِِ بحثِِ اين مقاله از بلاتكليفي مصون اند احتمالاً كساني هستند كه
در مدرسه يكي از معلمانشان در اين باره به آنها تذكري داده است، اما گروهِِ
بلاتكليفان، از جمله نگارندهي اين مطلب، هيچكدام اين بخت را نداشتهاند و از
توصيهيِِ «پنج استاد» هم كه در كتابِِ مشهورِِ «دستور زبان فارسي» آمده بيتوجه
گذشته اند.
استادان در بخشِِ «مطابقة
فعل با فاعل» چنين مينويسند[2]:
هرگاه فاعل جمعِِ غيرِِذيروح
باشد بهتر آن است كه فعل و ضمير را مفرد آورند: اشعارِِ فردوسي سنجيده و محكم است،
اشعارِِ سعدي و حافظ لطيف و پخته است، امسال شكوفهها جلوهيِِ خاصي دارد،
خبرهايِِ خوش از هر طرف ميرسد...
تبصره- اگر فاعل جمعِِ غيرِِ ذيروح باشد ليكن نويسنده آن را بهمنزلهيِِ
ذيروح شمرده و از برايِِ او منزلت و شخصيتي خاص قايل شده باشد، يا غيرِِذيروح را
در سخنِِ خود به ذيروحي تشبيه كرده باشد، بايستي فعل را جمع بياورد:
گلبنان پيرايه بر خود كردهاند
بلبلان را در سماع آوردهاند
خيمه بيرون بر كه فراشانِِ باد
فرشِِ ديبا در چمن گستردهاند سعدي
چرخ را انجم به سانِِ دستهايِِ چابك اند
كاز لطافت خاكِِ بيجان را همي باجان كنند. ناصرخسرو
از كوه برشدند خروشان سحابها
غلتان شدند از برِِ البرز آبها سروش[3]
آنچه بر بيشترِِ ما بلاتكليفانِِ امروزى گذشته است بايد چيزي
بوده باشد در اين حدود:
1- اين بخش از درسِِ دستورِِ زبانِِ فارسي را نياموختيم و گذشتيم؛
2- در مرحلهيِِ
انشانويسى مشكلِِ چنداني نداشتيم زيرا از شمِِ زبانِىيِ دستكارينشدهمان پيروى
ميكرديم (اگر انشاهايِِ آن دوران را داريد از اين ديدگاه نگاهي به آنها
بياندازيد)؛
3- در
آغازِِ دورانِِ «نوقلمى» ميانِِ شمِِ زبانى و منطقِِ خامِِ نوجوانى كشمكشي در
گرفت و شمِِ زبانى بهتدريج در برابرِِ «منطق» ميدان خالي كرد؛
4- پس از
آشناشدن با زبانِِ خارجي قواعدِِ مطابقهيِِ فعل و فاعلِِ آن زبانها را به فارسى
تسرى داديم و همين شد كه شمِِ زبانى موقتاً ميدان را به حريف واگذاشت.
در موردِِ نگارنده حاصلِِ اين دوره جملههايي است مانندِِ
تپهها و درختان از برف پوشيده شده بودند.
جويهايِِ كنارِِ جادهها يخ زده بودند.
اما خوشبختانه شمِِ زبانى مانندِِ احساسِِ مليت حتا اگر به ظاهر
منكوب هم بشود در پنهان ميبالد و ريشه ميدواند و راهِِ رهايى ميجويد.
در موردِِ من خواندنِِ فتوايِِ مختصر اما صريحِِ شادروان جلالِِ
همايي در كتابِِ «فنونِِ بلاغت و صناعاتِِ ادبي» به كمكِِ شمِِ زبانى آمد. متنِِ
فتوايِِ استاد همايي چنين است:
ضعفِِ تاليف... مانندِِ مواردِِ ذيل:
1- آوردنِِ ضمير جمع ذيروح در جملههاي: «قلمها شكستند و كاغذها
پاره شدند و مركبها ريختند.» كه بايد همه را ضمير مفرد بياورند: «قلمها شكست و
كاغذها پاره شد و مركبها ريخت.»
اما متأسفانه خواندنِِ اين دستور هم نتوانست كاملاً بر بلاتكليفِىيِ
شمِِ زبانِىيِ من چيره شود زيرا بلافاصله در دنبالهيِِ همان مطلب جملهيِِ شك
برانگيزي هست كه يقينِِ ناشي از خواندنِِ جملهيِِ قبلي را متزلزل ميكند. اين
جمله چنين است:
... چنانكه جملههاي معطوف به يك فعل تمام شده باشند...
استاد در اينجا نميگويند كه چرا خودشان «باشند» را به صيغهيِِ
جمع آوردهاند. در واقع تنها خاصيتي كه خواندنِِ اين فتوايِِ بيتوضيح برايِِ من
داشت آن بود كه به شمِِ زبانيام جاني تازه ببخشد[4].
بلاتكليفِىيِ من تا شروعِِ كارِِ مشترك با
|
|
احمدِِ شاملو |
ادامه داشت.
شمِِ زبانِىيِ شاعر عليرغمِِ آشنايي با زبانِِ فرانسه به بركتِِ
تماسِِ پيوسته و نزديك با زبانِِ گفتوگو دستكاري نشده است از همينرو طبيعى ميانديشد
و طبيعى مينويسد.
من ابتدا از برخوردِِ تندِِ او با انحرافِِ شمِِ زبانِىيِ خودم جا
ميخوردم، اما بعد كه دانستم از ديرباز با برخي از شهرهگانِِ عرصهيِِ قلم در اين
باره مكابره داشته است دليلِِ حساسيتاش را دريافتم و پذيرفتم كه در نگارشِِ ترجمههايِِ
مشترك، شمِِ زبانِىيِ او ملاك باشد.
اما گاهي ميپرسيدم پس چرا خودش در برخي از جملهها فعلِِ مربوط به
مسنداليهِِ بيجان را به صيغهيِِ جمع ميآورد؟ و او پاسخ ميداد كه «در اينجا
مسنداليه با عملِِ شخصيتبخشي، يا به قولِِ دكتر شفيعيِِ كدكني تشخيص،
جاندار فرض شده». اما چند بار كه از
شعرِِ خودِِ او به خيالِِ خودم نمونهيِِ
دوگانهگي و تناقض آوردم طبقِِ معمولِِ هميشه كه از جروبحث در بارهيِِ شعرِِ
خودش تن ميزند آنچنان توضيحي نداد تا
پايِِ چوبينِِ ذهنِِ استدلالِىيِ مرا عصايي بشود.
نمونهيي كه من آن را
مظهرِِ دوگانهگي يا بلاتكليفي پنداشته بودم اين بود:
كوچهها باريكان
دكونا
بستهاس
خونهها تاريكان
تاقا
شيكستهاس
بعدها كه معنِىيِ درستِِ «زندهانگاري» را دريافتم، متوجه شدم كه
در اين نمونهها به درستي از اين فن استفاده شده است.
پيش از آن كه در اين باره توضيحِِ بيشتري بدهيم با بررسِىيِ چند
نمونه به استنباطِِ
قواعدِِ «زندهانگاري»
ميپردازيم:
نمونهيِِ اول:
در اين زمينه مجلههايِِ
زيادي چاپ ميشود اما همهيِِ اين مجلهها با همارتباط ندارند.
در هر دويِِ اين جملههايِِ بههمپيوسته «مجلهها» مسنداليه است.
اما تفاوتِِ ميانِِ اين دو مسنداليه آن است كه اولي دارايِِ هيچ اراده و فاعليتي
نيست زيرا چند صفحه كاغذِِ صحافي شده است كه مطالبي رويِِ آنها چاپ شده، اما دومي
مجموعهيِِ افراد و تشكيلاتِِ مربوط به مجلهها را در برميگيرد، به سخنِِ ديگر به
«مجلهها»يِِ دومي شخصيتي بخشيده شده است كه در اصل متعلق به گردانندهگانِِ مجلهها
است. از همين رو فعلِِ مربوط به «مجلهها»يِِ دومي به صيغهيِِ جمع ميآيد.
نمونهيِِ دوم:
از او آثارِِ بسياري چاپ شده است، اما از ميانِِ اين
آثار فقط تعدادِِ كمي توانستهاند جايِِ خودشان را بينِِ مردم باز كنند.
«آثار» كه در هر دو بخشِِ اين نمونه مسنداليه است در بخشِِ اول
فاقدِِ فاعليت و زندهگى است اما در بخشِِ دوم به منزلهيِِ موجوداتِِ زندهيي
انگاشته شدهاند كه ميتوانند جايِِ خود را در ميانِِ مردم باز كنند.
نمونهيِِ سوم:
چراغهايِِ اين چهارراه به وسيلهيِِ كامپيوتر كنترل ميشود.
چراغهايِِ اين چهارراه به كمكِِ كامپيوتر خودشان را كنترل
ميكنند.
در جملهيِِ اول مسنداليه بيجان است و منفعل، اما در جملهيِِ دوم
موجودِِ زندهيي انگاشته شده كه ميتواند خود را كنترل كند.
نمونهيِِ چهارم:
در اينجا هر سال بارانهاي سيلآسا ميبارد.
اين بارانهايِِ سيلآسا نميخواهند دست از سرِِ ما بردارند.
«بارانهايِِ سيلآسا» در جملهيِِ اول بيجان است و فاقدِِ
فاعليت، و در جملهيِِ دوم زنده و صاحبِِ اراده.
خوشبختانه هنوز شمِِ زبانِىيِ اكثريتِِ مردم ما به خوبي از اين
ابزارِِ بيانِىيِ كارآمد استفاده ميكند.
حالا با اين معياري كه در دست داريم برگرديم به نمونهيِِ شعرِِ
شاملو:
كوچهها تاريكان (زندهانگاشته)
دكونا بستهاس (بيجان)
خونهها
تاريكان (زندهانگاشته)
تاقا شيكستهاس (بيجان)
در اينجا شاعر «كوچهها» و «خونهها» را نماينده و مظهرِِ جمعيتهايِِ
انسانى گرفته و آنچه را غير از اين دو است اعضايِِ بدنِِ اين انسانها شمرده است. هركدام از اين دو
جمله شبيهِِ جملهيِِ زير است:
بيماران بيهوش اند
چشمهاشان بسته
است.
دامنهيِِ تعبير و تفسير و برداشتهايِِ گوناگوني كه از زندهانگارِىيِ
اجسامِِ بيجان ممكن ميشود بسيار گسترده است و امكانِِ زيادي به جولانِِ تخيلِِ خواننده ميدهد. در موردِِ شعرِِ شاملو
اين ميتواند يكي از اين تعبيرها باشد:
كوچهها دلتنگان
دكونا بستهاس
خونهها ماتم گرفتهن
تاقا شيكستهاس
لازم است در حوزهيِِ نثر هم موضوع را بررسي كنيم. برايِِ اين كار بيستودو
صفحه از آغازِِ رمانِِ داستان يك شهر از
|
|
احمدِِ محمود |
|
|
|
را
برميگزينيم. در اين صفحات 28 مورد جمعِِ غيرِِجاندار وجود دارد.[5]
1- .. ماسههايِِ زردِِ كنارِِ دريا است و ..
2- بادگيرهايِِ بلندِِ شهر پيدا است.
3- ... كه گونههايش اينهمه برجسته است.
4- لبهاشان خشك و ورم كرده است.
5- لبهاي عليدادي ميجنبد.
6- گونههاي استخوانياش را كه از آتش تنور سوخته است ميگيرد.
7- لبانش سرخي ميزند
8- پستانهاي بزرگ قدمخير - كه عينهو دو مشك نيمه پر رو سينهاش
سنگيني ميكرد- زير پيراهن وال آبيرنگش جابهجا شده بود.
9- كلمات از چالة گلويش بيرون ميريزد.
10- شاهپرهايش مثل پرزاغ، سياه است.
11- چشمان درخشاني زيرپيشاني صافش شكل گرفته است.
12- لبهاي كبود و قلوهاياش از هم باز مانده است و دندانهاي بزرگ
و يكدستش كه از جويدن تنباكو زردي ميزند، بيرون افتاده است.
13- همهمة دريا سنگين است. موجها متلاطمند. عينهو موجهاي روزي كه
دريا، جسد شريفه را پس داد.
14- اگر النگوهاي طلا و خلخالهاي نقرهاياش - كه حالا به گوشتِِ
ورمكرده نشسته بود- نبود، ...
15- خورشيد افتاده است تو انبوه نخلهاي حاشية شهر كه از انتهاي
خيابان مساح پيداست. انگار كه نخلها گر گرفتهاند.
16- چينهاي صورتش تو هم ميرود، ...
17- ماه سر زده است. كوچهها، تنگ و دراز و پيچاپيچ است. انگار كه
انتها ندارند.
18- ده-دوازه خانه بيشتر نيست كه تو يكيش نورمحمد زندهگي ميكند
و تو يكيش طلا و بقيه خالي است.
19- ... سقفهاي چندليشان شكم داده است.
20- انتهاي حياط دو اتاق هست كه هر دو، كنار هم، تو ايوان نشستهاند.
21- لبانش، تلخ رو هم نشسته است.
22- خطهاي مورب گوشههاي لبش عميقتر شده است
23- يكهو، همة خواهشها تو دلم ميميرد.
24- صداهاي شب تو هم است.
25- همة چراغها روشن است.
26- انگار كه لبانم، زبانم و گلويم سر شده است.
27- و ميرانند بطرف لنجها كه دور از ساحل لنگر انداختهاند.
28- حالا، لنجها دور شدهاند و ديده نميشوند.
از اين بيستوهشت مورد فقط در شش جا برايِِ جمعِِ غيرِِجاندار
فعلِِ جمع آورده شده كه هر موردِِ آن ناظر بر يك هدفِِ بيانِىيِ خاص است.
در شمارهيِِ 13 تلاطمِِ موجها شبيهِِ همان تلاطمي است كه
روزي مانندِِ يك جمعيتِِ هيجانزده جنازهيِِ شريفه را بر سرِِ دست گرفته آورده
است. نويسنده به ملاحظهيِِ همين نقشِِ دراماتيك موجها را زنده انگاشته است.
در شمارهيِِ 15 درست مانندِِ آن است كه نويسنده بگويد «الو
افتاده تو جمعيتي كه از انتهايِِ خيابانِِ مساح پيدا است. همه گر گرفتهاند. ...»
خواننده با خواندنِِ اين جمله داغِىيِ الوگرفتهگى را بر تنِِ خود احساس ميكند.
شمارهيِِ 17 تقريبا مانندِِ شعرِِ شاملو است.
در شمارهيِِ 20 زندهانگارى و شخصيت-بخشى آنقدر طبيعى و
روشن است كه نيازي به بحث ندارد.
در موردِِ نمونههايِِ 27 و 28 هم از جمله ميتوان
گفت كه ساكنانِِ كنارهيِِ خليجِِ فارس نيز مانندِِ ساحلنشينانِِ جاهايِِ ديگرِِ
جهان، علاوه بر اسمگذارى رويِِ وسايلِِ دريانوردى، برايِِ آنها زندهگى و شخصيت
هم قايل اند. از جمله مانندِِ انگليسيان
كه از انواعِِ كشتى و قايق با ضميرِِ مؤنث ياد ميكنند و حتا نخستين سفرِِ دريايِىيِ
آنها را maiden voyage يا «سفرِِ دوشيزهگى» مينامند.
در اين ميان جملهيِِ شماره يِِ 23 توجهِِ ويژه ميطلبد زيرا در
آن از روشِِ «بيجان- انگاري» استفاده شده است. آنچه ميميرد لزوما بايد جاندار
بوده باشد، اما در اينجا «خواهشها» اگرچه ميميرند اما از ابتدا بيجان انگاشته
شدهاند. به نظرِِ نگارنده اين شيوهيِِ بسيار كارآمدي است برايِِ القايِِ اين فكر
كه «خواهشها» پيش از مردنشان هم موجوديت و زندهگِىيِ قابلِِ ملاحظهيي نداشتهاند.
البته احمدِِ محمود هم ميتوانست مانندِِ برخي ديگر از قلمدارانِِ
معاصر شانه بالا بياندازد و بر مطابقهيِِ «منطقى»يِِ همهيِِ فعل و فاعلها اصرار
بورزد و تمامِِ اين نمونهها را با فعلِِ جمع بياورد. در آنصورت اگرچه ممكن بود
با ايرادِِ چنداني هم روبهرو نشود، اما بيترديد خود را از يك وسيلهيِِ بيانِىيِ قدرتمند محروم ميكرد.
تأكيد عام
آنها كه فعل را در
«جمعِِ غيرِِذيروح» به صيغهيِِ جمع ميآورند در واقع همهيِِ اين فاعلهايِِ
غيرِِجاندار را زنده ميانگارند، يعني يك وسيلهيِِ تأكيدى را بهطورِِ يكسان بر
همهيِِ فاعلها اِعمال ميكنند؛
اين درست به آن ميماند
كه در يك متنِِ چاپي همهيِِ كلمات را با حروفِِ سياه چاپ كنيم.
ترديدي نيست كه در آن صورت اين وسيلهيِِ تأكيد
و جلبِِ توجه را بهكلي ضايع ميكنيم و از اثر مياندازيم.
مواردِِ الزام
حالا بايد ديد كه
آيا كاربردِِ فعلِِ مفرد برايِِ مسنداليهِِ جمعِِ بيجان هميشه يك امرِِ سليقهيى
است يا ابزاري است كه اگر با دقت و بهدرستى به كار نرود ممكن است باعثِِ بدفهمى
هم بشود؟
قبلاً بگوييم كه در محيطهايِِ مربوط به صنعتِِ هواپيمايى واژهيِِ
پرواز را به جايِِ هواپيما هم به كار ميبرند و مثلاً ميگويند:
پرواز همين الآن نشست.
پرواز پر بود.
پروازِِ اهواز مجبور شد در اصفهان بنشيند.
در چنين محيطي جملهيِِ زير خبر از يك سانحهيِِ هوايي ميدهد:
ساعتِِ 3 خبر رسيد كه چند پروازِِ شركتِ هوايي به هم خوردهاند.
اما اگر همان جمله را با فعلِِ مفرد بگوييم جز به هم خوردنِِ
برنامهيِِ چند پرواز معنِىيِ ديگري به ذهن نميآيد:
ساعتِِ 3 خبر رسيد كه چند پروازِِ شركتِ هوايي به هم خورده است.
بنابراين نتيجه ميگيريم كه
دستِِ كم در برخي از موارد تشخيصِ دقيقِِ اين كه برايِِ مسنداليهِِ بيجان بايد فعلِِ مفرد به كار بُرد
يا جمع امري اجبارى است زيرا در مفهومِِ جمله اثر ميگذارد.
[1]
) نخستين بار در شمارهيِ 105 مجلهيِ آدينه چاپ شد.
[2]
) با سپاس از كريمِِ امامي كه نشانِىيِ اين درسِِ نخوانده را به نگارنده داد.
[3]
) رسمالخطِِ استادان تغيير داده شده تا متن آسانتر خوانده شود، اما در باقِىيِ
مواردِِ نقلِِقول رسمالخطِِ صاحبانِِ اثر حفظ شده است.
[4]
) در كتابِِ دستورِِ پنج استاد هم از اين گونه موارد بسيار ديده ميشود. دليلِِ
اين امر آن است كه وقتي موضوعِِ كتابي رفتارِِ واژهها و ارتباطِِ آنها با يكديگر
باشد زنده انگاشتنِِ همهيِِ آنها امري طبيعي مينمايد.
[5]
) داستان يك شهر، احمدِِ محمود،انتشاراتِِ معين، تهران، 1372. صص 11 و 12 و 13 و
16 و 17 و 22 و 23 و 26 و 27 و 28 و 29 و 32.